خواهش: می دانم که دوستان نازنینی از لحن این نوشته آزار خواهند دید. خواهش می کنم اگر از نوشته های پیشین این وبلاگ در مورد جنگ ایران و عراق رنجیده اید (مثال)، همین حالا این صفحه را ببندید.
در ادامه ی بحثهای قبلی در زمینه جنگ ایران و عراق (ببینید:گنداب ِ فراموش شده ی یک دفاع “مقدس”)، جناب داوود مرادیان سوالاتی مطرح کرده اند، بعنوان مقدمه ای برای اینکه “وارد مناظره ای محترمانه شویم”.
جناب مرادیان ذره بین را روی جنگ می گذارد. ایشان مثلا می پرسد،
عراق از عملیات بدر به بعد مسلح به تسلیحاتی شد که خودش توات استفاده ی از آن را هم نداشت چه کسی سه بار پیاپی سیستم جنگی عراق را تجهیز کرد؟
من جواب این سوال را نمی دانم. اگر بخواهم بدانم، باید چند ماه وقت صرف ِ مطالعه ی تاریخچه ی کشمکش های منطقه و علایق قدرتهای فرامنطقه ای در این ناحیه ی آشفته ی جهان کنم. باید برگردم به روزگاری که روسیه تزاری خواب رسیدن به آبهای گرم را می دید و زمانی که ایران بین دو ابرقدرت نصف شد. زمانی که شاه و صدام روبروی هم ایستادند و شاه سربلند از دعوا بیرون آمد. باید نگاه کنم به آیت الله خمینی، گروگان گیری، و نفوذ ایران در لبنان. من از اینهمه تنها به اندازه ی تاریخ دبیرستان می دانم و شغل من این نیست. پس کنار می کشم و از شما می خواهم به من درس بدهید.
یک چیز را اما می دانم. می دانم که مهم نیست دعوا بر سر چیست، بر سر هر چه که هست و در سیبری اتفاق می افتد یا در شیلی، همیشه داستان بالا و پایین دارد. خیلی اوقات می توان بین دو سر دعوا یکی را پیدا کرد که “بدتر” است، اما هرگز ندیده ام دعوایی را که سر دیگر داستان قدیس بوده باشد.
بحث ِ ما در اینجا این نیست که چه کسی به عراق بمب شیمیایی داد. شک هم نداریم که در مجموع آمریکا به عراق نزدیک تر بود تا به ایران. بحث این است که سالهاست نظام جمهوری اسلامی دروغ می گوید. از جنگ و جزییات هیچ عملیاتی بیشتر از هیچ ایرانی ِ معمولی ِ دیگری نمی دانم. این را اما می دانم، این قصه ی سوزناک که به اسم “جنگ تحمیلی” و “دفاع مقدس” علم کرده اند دغل بازی است. “عراق به ایران حمله کرد، ایران دفاع کرد، ایران برنده شد، صلح کردیم، همه ی دنیا پشت عراق بود”. این قصه حتی برای یک فیلم هالیوودی هم زیادی آبکی است.
بزک مقدس ِ این آدمکشی را بردارید. بگذارید نگاه کنیم به اصل داستان. به فرمانده ی رشید ایرانی و به سرباز ِ شجاع عراقی. به آنکه جان می دهد برای نجات هم وطنش. مهم نیست ایرانی یا عراقی، در این جنون آدمکشی انسان هایی شرکت داشتند و انسان را دیده ایم که می تواند از لجن پست تر باشد و از آسمان پاک تر. برای شروع یک مناظره، اول این امامزاده ی چهار نبش را اجازه بدهید درست وارسی کنیم. باز کنید درهای این دخمه را به نور روز.
مثال می زنم. محسن رضایی درباره ی روزهای آخر جنگ می گوید،
وقتي امام قطعنامه ۵۹۸ را پذيرفت، بسيار مظلومانه و صادقانه با ملت ايران صحبت كرد؛ يعني توضيح داد كه من تا همين ديروز معتقد بودم جنگ را بايد ادامه بدهيم. من جام زهر مينوشم و اين قطعنامه ۵۹۸ را ميپذيرم. آمد صادقانه با ملت ايران صحبت كرد و آبروي خودش را هم در مسائل بينالملل در طبق اخلاص گذاشت؛ چرا؟ چون قطعنامه ۵۹۸ اگر هم قرار بود پذيرفته شود، بايد يك سال پيش و در اوج پيروزيهاي ايران پذيرفته ميشد. (تاکید ها از من)
این، نمونه ی مناسبی است از آنچه بعنوان ِ زبان مورد استفاده در مورد جنگ ایران و عراق دیده ام. این مخلوط شدن شعر و گزارش. دقیقا یعنی چه که “آبروی خودش را هم در مسائل بین المللی در طیق اخلاص گذاشت”؟ یعنی “اشتباه بزرگی کرده بود و مسولیتش را پذیرفت”؟ یعنی “کاری را باید می کرد که اشتباه بود اما چاره ای نداشت”؟ اساسا یک رهبر چطور “مظلومانه” با مردم صحبت می کند؟ مگر ایشان همیشه با مردم ایران “صداقت” نداشت؟
برای شروع ِ این مناظره، قرار بگذاریم که به زبان ِ بیطرف حرف بزنیم و شعر نگوییم. اگر هستید، به من بگویید جنگ چرا شروع شد و چرا ادامه پیدا کرد. بگویید بنظر شما گفتمان “صدور انقلاب” چقدر در شروع جنگ نقش داشت.
پس نوشت:
عکس از جهانگیر رزمی
ارسال به:
::
::
::
::
::
::
